![]() |
|
|
اول: این متن وحید یامین پور برایم جالب بود (سوای اختلافات فکری با او): ...باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست/ که بین جیب های گشاد و دست های خالی است.../ و دروغ گوها/ حتی اگر از جکوزی خانه های خود/ گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند/ و برای خالی نبودن عریضه،/ از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند/ باز نمی توانند از عدالت فرار کنند/ آری این روزها برای فرار از عدالت/ دیگر از عورت بی حیای عمروعاص هم کاری ساخته نیست! دوم: مقاله در آمريكا چه مي گذرد؟ از پروفسور حمید مولانا را بخوانید. (تا کنون دقت کرده اید پروفسور مولانا با آن مقام علمی که در رشته ارتباطات دارد چگونه توسط روشنفکران محترم طرفدار آزادی بیان، بایکوت است؟) سوم: بعد از مدتها تردید درباره گذاشتن این پست، بالاخره تصمیم خود را گرفتم! چهارم(جدید/ ۲۴ آبان): متن کامل جرزن ها به بهشت نمی روند را بخوانید. (با تشکر از نفسانیات یک من) اول آن که برای نگارنده این سطور ارزشی ندارد که افرادی این نوشته را ریاکارانه، متوهمانه، ایدئولوژیک، منفعت طلبانه، ناآگاهانه یا هر چیز دیگری بدانند. هر برچسب، لیبل، تهمت، صفت و.. می توانید به اینجانب الصاق فرمایید! اما صاحب این قلم خود را متعهد به «بیان حقیقت» می داند نه هیچ چیز دیگر. حقیقت را باید گفت و اهل قلم در این دنیا جز این کاری ندارند. جز با حقیقت، با هیچ چیز دیگر نباید عهد بست، نه فلسفه، نه سیاست و نه حتی دین. اصحاب قلم اگر به این حیطه ها نیز می پردازند، طفیلی عهد آنها با حقیقت است. در این میان، مانند برخی اهل حساب و خِرَد هم نیستم که نمی گویند از ترس برچسب خوردن، نمی گویند از ترس رفتن پرستیژ اجتماعی، نمی گویند چون می خواهند سرشان در میان سرها بماند، میان نخبگان برج عاج نشین و فخر فروش.
● این مرد را دوست دارم نه بخاطر آن که ولی فقیه است، که درباره این تئوری چندان نمی دانم که بخواهم از آن دفاع کنم؛ او را دوست دارم چون «در عمل» پای بیان حقیقت و عمل به آن چه حق می داند ایستاده است. برای من که رشته فلسفه هستم و هر روز از این نویسنده و از آن استاد دانشگاه می شنوم که از حقیقت «می گویند» اما آن را پای نفس خود، منافع خود، منافع جناح و حزب خود و... قربانی می کنند، این «مردِ عمل» در این دیار خوش درخشیده است. بیان حقیقت و تقریر آن از همه بر می آید، کجاست آن که در این راه از جان و مال و آبروی خود بگذارد. همای گو مفکن سایه شرف هرگز بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد ● او تنها کسی است که اهل سیاست آمریکا و انگلیس، از بلر و براون و اوباما و بوش و... بگیر (که این تنها کشور باقیمانده در راه مقاومت را هم می خواهند ببلعند) تا اهل عیاشی و رقاصه ها و رجاله های مترف بالاشهری ( که می خواهند ایران بشود ایران دوره پهلوی با همان کاباره ها، یا دبی با آن دیسکوها، و...) همه و همه منتظرند تا او کمرش خم شود. و الحق با همه حماقت خوب فهمیده اند که این تار موی دینداری در جمهوری اسلامی، در این آخرین کشورِ پایبند به نهضت انبیا در آخر دَور مدرن، به چه کسی بسته است. می گویم «مرد» چون کم نیستند یارانی از خمینی که باختند، از قائم مقامش تا نخست وزیرش، رییس مجلسش، رییس بنیاد شهیدش... و همه را یک کلام: «دنیا» برد اما او هنوز ایستاده است. ● در این ماجراهای اخیر باز هم او بُرد. «بدعت» باج خواهی و خلاف قانون رفتن را شکست؛ زیر بار زور نرفت؛ و بر خلاف بسیاری از مسئولان محترم کشور که رای و نظر بالاشهری ها برایشان مهم است و خود را بدان ها محتاج می دانند، این ملت را فدای مترفین (به استفاده از این واژه اصرار دارم.) نکرد. اگر در مقابل اصحاب قدرت، رای 24 میلیون را فدا می کرد، تاریخ درباره او چه می گفت؟ این همه هزینه او نیز از همین جاست: مصالحه نکردن با اهل قدرت و پول. اهمیت این عملکرد او نه امروز که در آینده و در مقیاسی تاریخی درک خواهد شد. ● هرزه گویی اهل سیاست و قلمی که خواب تبدیل شدن ایران به یکی از اقمار غرب را می بینند هم این مرد را نشکسته است و نخواهد شکست. از آن نویسنده تاریخ مصرف گذشته که آرزوی حکومت فرادینی! (اصلا خود این واژه همه چیز را معلوم می کند!) می کند تا سیاستمداران کهنه کار که حسرت قدرت بر دلشان مانده است، چه شگفت، اندرون خود را بیرون ریختند. و می دانم که: سخت است با دوستان نادان و بی تدبیر راه طی کردن؛ همانطور که سخت است به رفقای سی ساله اعتماد نداشتن؛ و سخت است دیدن دیکتاتورهای دهه شصت همچون موسوی و خوئینی ها و منتظری و... را در هیات آزادیخواهان؛ و چه کم حافظه ایم در تاریخ!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:42 توسط یونس سماوی
|
با این موضع گیری های بی منطق سران دوم خردادی مانند: - بیانیه های آتشین و چریک مآبانه (ادبیاتی که دوران آن در این کشور گذشته است.)؛ - خود را به جای منتقد حکومت جمهوری اسلامی جا زدن (در حالی که سالیان سال خود عهده دار حکومت بوده اند و اگر مشکلاتی هست، پس خود آنها هم در این مشکلات، دستی دارند)؛ - ادعای پیروی از خط امام، و حرکت کردن در جهتی مخالف نظرات امام؛ - دروغ گویی؛ - در نظر نگرفتن مصالح ملی و تحریک به آشوب و اغتشاش؛ - نادیده گرفتن مخالفان و حقوق آنها (آن هم کسانی که وقتی قدرت دستشان بود، مدعی جامعه مدنی بودند): دیگر هر کسی دنبال این آقایان راه بیفتد، یا هالو است یا مغرض. و البته این به معنای پذیرش تمام و کمال طرف مقابل نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:58 توسط یونس سماوی
|
اشاره: اول: نقد و بررسی کتاب بحران دنیای متجدد اثر رنه گنون، در چهار جلسه، جمعه های ماه آبان (ساعت 10 صبح) برگزار می شود. مکان آن هم کتابخانه امامت در بلوار کشاورزی است. دوم: متن زیر تحلیل کوتاهی است بر وجوهی از اتفاقات پس از انتخابات. اکنون که زمان گذشته است و از دور به آن وقایع می نگریم، کمی بهتر می توانیم تحلیل کنیم. اگر چه برای تحلیل تمامی وجوه این رخداد، زمان فرا نرسیده است. وقایع چند ماه گذشته، مرا در دیدگاهی که داشتم راسخ تر کرد:«مشکل ما اقتصاد نیست.» سالها به دوستانی که با آنها گپ و گفت وگو داریم می گفتم که به دور و اطراف خود نگاه کنید، اکثر کسانی که دلشان به دنبال آرمانهای انسانی است، مردمی نیستند که فارغ از مشکلات اقتصادی باشند؛ کافی است نگاهی بیندازیم به آدمهای بالا شهر که در پول غرقند اما در طول سال نه یک کتاب می خوانند، نه سری به یک محفل فرهنگی یا دینی می زنند و نه دغدغه عدالت دارند و نه هیچ آرمان انسانی دیگر. از میان تمام ارزشهای انسانی فقط به «آزادی» می اندیشند که آن هم معمولا ته قضیه که در بیاوری می بینی داغ هستند که چرا ایران کنارِ دریای دوبی یا آنتالیا ندارد. هر چقدر هم مخالفانِ نظر من، با ژست روشنفکرانه، تمایلات خود را پنهان کنند، آشکار است که آزادی مورد نظر اینان، که همان آزادی پدید آمده در دنیای مدرن است، با بی بند و باری عجین شده است. و از سوی دیگر، کافی است سری به کتاب فروشی بزنی تا ببینی آنهایی که کتاب می خرند معمولا وقتی از در کتابفروشی بیرون می روند، کف جیب خود را جارو کرده اند! یا به یک محفل دینی یا فرهنگی سر بزنید تا بینید معمولا انسانهای از طبقه متوسط هستند نه طبقه مرفه. مشکل نبود «تفکر» است نه پول. و البته این مشکل بی فکری، در این سر طیف یعنی در بین معتقدان به انقلاب هم خود را نشان داده است. که اگر نبود، با یک واقعه سردرگم نمی شدند. در این اتفاقات اخیر، اتفاق جدید و خاص یا غیر منتظره ای رخ نداد. تمامی این اتفاقات، با توجه به وضعیت فکری و اجتماعی جامعه ما قابل پیش بینی بود؛ فقط آتشی بود زیر خاکستر که خود را نشان داد. آیا قابل پیش بینی نبود که اهل سیاست و فکر مترفِ اشرافی که پس از پایان جنگ و فوت امام، بازگشت به جامعه جهانی را در سر می پروراندند و به فکر جامعه سکولار بودند تا جاده ی پیش روی خود را صاف کنند، در تقابل با تفکر اسلام سیاسی قرار گیرند؟ برخی افراد هم از خشونتهای پس از انتخابات شگفت زده شده اند. این موضوع هم هیچ جای تعجب نداشته و ندارد؛ آنچه جای شگفتی دارد آن است که برخی دوستان که فلسفه، رسانه، جامعه شناسی و... خوانده اند از این اتفاقات تعجب کرده اند. انتظاری غیر از این داشته اند؟ اما از دید نگارنده این سطور، در جامعه ای که حجت الاسلام الف در تهران یا آیت اله ب در اصفهان یا قم یا مشهد و... سالیان سال به تحریک پامنبری های عوام خود مشغول هستند، کاملا عادی است که تنها راهکار برخورد با مخالفان، خشونت باشد. (بماند که این آقایان، عوام را در عوامی نگه می دارند و به فکر ارتقای فکری آنها نیستند چرا که مردم در عوامی بمانند، سر به راه تر هستند.) آینده کشور فقط و فقط با اندیشه ورزی متالهانه و البته بدون نفس پرستی (درباره این شرط دوم یعنی نفس پرستی در آینده خواهم نوشت.) قابل تبیین و تحلیل دقیق خواهد بود و ایمان دارم که آنهایی که اندیشه خود را سامان نداده اند، در تبیین تحولات آینده کشور بیش ازین مشکل خواهند داشت. و البته می دانم آنهایی که خود را به تفکر نظام مند عادت نداده اند، کمبود آن را حس نمی کنند و معمولا اندیشه و اندیشه ورزی را از آن گونه تجملاتی می دانند که با نبود آن هم می توان زندگی را جلو برد. و از سوی دیگر، آنهایی که دل به آینده این انقلاب سپرده اند، به جای آن که به انتقادات مقطعی و بیان این مشکل و آن مشکل، و عملکرد بد این مسئول و آن مسئول بپردازند، باید به فکر تدوین منظومه فکری ای باشند که که بتواند رخدادهایی مثل اتفاقات پس از انتخابات را، بدون غافلگیری، حل و هضم نماید.
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:59 توسط یونس سماوی
|
|
![]() |
|
Powered By Nardeban Graphic Home - This Template Designed By .:SFO:. |
|